قابل توجه کامنت خصوصی گذاران محترم.
آی ام اوکی و آدرس وبلاگ جدیدم را در صفحه فیس بوکم گذاشتم.

نوشته شده توسط مریم در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388
|
در جای دیگری می نویسم بعد از این از نگفته های مریم...
پ ن: معصومیتت را که جا گذاشته باشی... توی ورق های تقویم... حرفهایت قلنبه می شود روی دلت برای گوشهایی که نمی خواهند بشنوند... ۲۶ سالگی سن بدی نیست برای گذر... حتی اگر توی بازی ۳۰ ساله ها ببازی... حتی اگر معصومیتت را جا گذاشته باشی...
پایان...


نوشته شده توسط مریم در یکشنبه دهم خرداد 1388
|
آیا نتوانست "مهربانی یک جسم زنده" را آنقدر ببخشد که لااقل برای صبوری و انتظارش درخواست یک "تا..." داشته باشد؟...

پ ن۱: روزهای بهاریم ته می کشند و من همچنان صبح را با اکراه شروع میکنم...
پ ن ۲: قرار بود من بروم... قرار نبود برایت آسان باشد...
پ ن ۳: تو که راه افتاده بودی توی خیابان سنگفرش بشمری.... تو دیگر چرا؟
پ ن ۴: اعتماد چه واژهی غریبی شده است...
پ ن ۵: بگویید از دافعههایم... به خاطر خدا بگویید آنقدر مزخرف هستم که همه اینها حقم باشد...
پ ن ۶: آسمان بغض داشت دیروز... بغضش نترکید... انگار کسی در گوشش میگفت: آرام باش...
پ ن ۷: لوکینگ فور کویین آف...
پ ن ۸: آنقدر با ضمایر بازی کردم که خودم هم نفهمیدم "او" کدامیم... "تو" کجایی... "من" منم آیا...

نوشته شده توسط مریم در دوشنبه چهارم خرداد 1388
|
"میدونی چرا زنا زودتر پیر میشن؟
چون حتا عروسک بازیشونم جدیه..."


نوشته شده توسط مریم در جمعه یکم خرداد 1388
|
لیلا ست مانیکور داشت. قشنگ بود. من به عمرم ست مانیکور نداشتم. به عمرم مانیکور نکردم! همیشه ناخنهایم درب و داغون بوده. ست مانیکورش قشنگ بود... یک عالمه جسم فلزی کوچک با دستههای آبی! یک چیز قیچی مانندی داشت برای درست کردن گوشههای ناخن... برش داشتم. یکی دوتا ناخنم را درست کردم. اما شکست! لیلا عصبانی شد. گفتم میخرم برات یکی عین همین. عصبانیتش تمام نشد اما! توی خانهمان بودیم. اما نه این خانهمان که تازه نقاشیاش کردهایم و روی یک دیوارش کاغذ دیواری با گلهای نارنجی چسباندهایم... توی خانه قبلیمان بودیم. که یک عالمه خاطرهی دوچرخه سواری و شمشیر بازی با سلمان و رحمان و علی و سمیه توش دارم و مدرسه بازی با پریسا و ندا.... که لیلا همیشه خانومتر بود و با اون یکی سمیه -که خواهر سلمان و رحمان بود- میرفتند کتاب میخواندند و با هم انگلیسی حرف میزدند... همان خانه که حیاتش یک عالمه باغچه گنده داشت و مامان یک عالمه سبزی و گل کاشته بود... همان که یک روز بابا با دو تا جعبه گنده آمد تو و گفت اینا کندوهامونه... با یک عالمه زنبور که وقتی داشتیم میرفتیم از آن خانه ده تا کندو بیشتر شده بودند.... همان خانه که نفیسه توش به دنیا آمد. لیلا همیشه خانومتر بود و میگفت باید ناراحت باشیم که یک خواهر جدید دارد میآید. من هم میخواستم خانوم باشم... نگاهش میکردم و با سر حرفش را تایید میکردم. اما قند توی دلم آب میشد از آمدن خواهر جدید... همان خانه که یک عالمه پنجره داشت و توی اون زمستانهای سرد ارومیه همگی مجبور میشدیم جمع شویم توی یک اتاق و من چقدر دوست داشتم آن زمستانهای سرد و مهربان را...
توی آن خانمان بودیم. اما بزرگ بودم. تو هم بودی... استرس داشتم... هیچ کس نپرسید تو کی هستی... حتا عصبانیت لیلا -که تمام نشد- به خاطر تو نبود... به خاطر شکستن آن چیز قیچی مانند فلزی با دستهی آبی بود... توی هال دراز کشیده بودی و تکیه داده بودی روی آرنج... لب تاپم خراب نبود... یک آهنگی توی فضا بود... روی مبل نشسته بودم و زانوهایم را جمع کرده بودم توی دلم. یک آن احساس کردم دیگر استرس ندارم... خیلی آرام بودم...خیلی. همان آرامش معروفی که این اواخر دیگر هرگز نتوانستی بدهی... همانجا بود که فهمیدم این باید یک خواب باشد. میشد کمی دیگر دل خوش کرد و خوابید. اما بیدار شدم. دستشویی داشتم....

نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388
|
"
حالا خیال کن اینجا بغداد
این هم جوی نازکی از خون
از این شقیقه که مال من است
تا دامن سفید تو
بر این خاک
حالا خیال کن که من دست دراز کرده ام
که موهایت را
از این سیم خاردار بگیرم
حالا خیال کن که شدنی باشد این ها
و تو سرت را گذاشته ای اینجا
روی این سینه
زیر این یکی شقیقه که مجروح نیست
آنوقت یک لحظه چشم هایت را برگردانی
به سمت دجله
و بشماری
یک.. دو... سه.. .ده
بومب... بامب... بومب... بامب...
آنوقت انگشت های مرا از روی خاک جمع کنی
...یازده ...دوازده
وبعد اگر خواسته باشی ببوسمت
آن وقت من
چطور بگویم: لب هایم کو...؟؟
"
حافظ موسوی

نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388
|
آره... سخت نیست. اما می توانست قشنگ باشد...

نوشته شده توسط مریم در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388
|
اگر شما هم جزو آن دسته آدمهایی هستید که وقتی مشکلی برایتان پیش میآید اشتهایتان به کلی کور میشود... باید بگویم خوشا به سعادتتان. خب من جزو آن دسته آدمها نیستم. اگر مشکل روحی داشته باشم بسته به ابعاد آن مشکل، گلاب به رویتان، قابل مقایسه با یک سری حیوانات نجیب میشوم. در همین راستا و برای پیش گیری از وارد آمدن خسارات جبران ناپذیر به هیکل گرام در روزهای اخیر، دیروز تصمیم گرفتم کنترل بیشتری روی گروه چربیها و هیدرات کربن مصرفی داشته باشم... که کاش تصمیم نمیگرفتم!... بعد از صرف یک ناهار مفصل در سلف از هول اینکه نکند تصمیمم جدی باشد قبل از کلاس زبان در تریا با چای و شکلات از خودم پذیرایی کردم... بعد کلاس زبان هم یک کیک گنده درنا خریدم و صرف کردیم در جمع دوستان. بعدش کلی خودم را دعوا کردم که: "بسه مریم!... ترکیدی... تا گشنت نشده نخور لااقل..." در همین اثنا بود که هیلدا وارد شد و اعلام کرد پلو مرغ خوشمزهای طبخ نموده و خواهان همراهی ما در میل کردن آن است. بقیهاش را دیگر خجالت میکشم بنویسم.
خلاصه که تصمیم گرفتم اصولا دیگر تصمیم نگیرم... امروز رفتار منطقیتری داشتهام تا الان با گروه چربیها و هیدرات کربن...
پ ن ۱: سکوت به تنهایی میتواند کشنده باشد.
پ ن ۲: مهشید بدو زود بیا که ناهارو نصف کنیم...

نوشته شده توسط مریم در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388
|
مینا به قاب جدید عینکش می خندید. من به خندهی مینا... گاهی عصبانی میشد، گاهی با ما میخندید، گاه میگفت اصلا خوب کردم خیلیم بهم میاد... اما بیشتر از همه وقتهایی را دوست داشتم که یک پایش را روی زمین میکوبید و میگفت: ماماااااان!...
قرارهایمان همیشه جلوی چرم مشهد بود. اما حسین میآمد جلوی داروخانه قانون. میدانستیم همه. مدتهاست که دیگر نیامده است جلوی داروخانه قانون.
خیلی وقت است که ندیدمش. مامان بدی بودم. آخرین بار فکر کنم همان نیمه مهر بود که رفتیم پارک لاله. بعدش تا بهمن... مامان بدی بودم... بهمن ماه بود که گفتند حسین را جلوی حسینیه ارشاد گرفتند. مامان بدی بودم... حتی نگران هم نشدم... مشغول امور مهمتری بودم!!!
چند بار با مینا میخواستیم چادر سرمان کنیم و برویم اوین ملاقات. اما همیشه فقط حرفش را میزدیم و بعد یک چیزهایی در مورد عمق تنهایی که او داشت آب میشد در آن. و اینکه چقدر سخت میگذرد...
با خواهرش حرف زدم یکبار. گفت حالش خوب است، یک قولهایی بهمان دادهاند....
تا آن صبح که مینا خبر داد آزاد شده است... در خانه حتما آرام بود. خدا میداند چقدر رویای آن را در آن چهار ماه سخت در سر پرورانده بود. خواهرش گفت نمیخواهد با کسی حرف بزند. گفت روزهای سختی گذرانده است و فعلا آماده نیست. اصرار کردم به محض اینکه احساس کرد میتواند و میخواهد به من زنگ بزند...
هر روز منتظرم... که آماده شوی... و بخواهی...


نوشته شده توسط مریم در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388
|
آهای امرتات! فکر کردی الکیه؟ که همین که گارانتیم تموم شد بگی برو به سلامت! نه خیر آقا! باید درستش کنی. عین اولش. فکر کردی شهر هرته؟ هنوز یادم نرفته که وقتی می خواستم بخرمش تو و فروشنده چه جوری اندر فواید گارانتی داد سخن می راندید... 
یه ابر بالا سرت باز شده بود و فکر کرده بودی لابد "حالا هر موقع فهمیدم نمیشه میگم می ره پی کارش! کی به کیه...."
دیدی که نشد. نرفتم پی کارم... اون خانوم مهربونه گفت تخفیف می ده بهم در حد خود المپیک...
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
آهای امرتات! اینجا خود شهر هرته... هر کاری دلت می خواد بکن. کی به کیه....
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ ن 1: نی نی گفت پست قبلیم شبیه نوشته های عباس معروفی شده
ای بسوزه
پ ن 2: Nini! You are sooooooo grown up…
پ ن 3: ایشاللا که با خبرای خوب بر می گردی بهزاد.

نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388
|